Wednesday, September 05, 2007

تمثیل


در یکی فریاد
زیستن
پرواز ِ عصبانی‌ ِ فـّواره ئی
که خلاصیش از خاک
نیست
و رهائی را
تجربه می کند
و شکوهِ مردن
در فواره فریادی
زمنیت
دیوانه آسا
با خویش می کشد
تا باروری را
دستمایه ئی کند؛
که شهیدان و عاصیان
یارانند
بار آورانند
ورنه خاک
از تو
باتلاقی خواهد شد
چون به گونه جوی باران ِ حقیر
مرده باشی.
فریادی شو تا باران
وگرنه
مرداران!

احمد شاملو

Saturday, September 01, 2007

زبان اشک


زبان اشک


چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک

روشنتر از ستاره روشنگر است اشک

گوهر اگر ز قطره باران شود پدید

با آفتاب و ماه ز یک گوهر است اشک

با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را

غم پرور است ناله و جان پرور است اشک

بارد ازو لطافت و تابد ازو فروغ

چون گوی سینه بت سیمین بر است اشک

خاطر فریب و گرم و دلاویز و تابنک

همرنگ چهره تو پری پیکر است اشک

از داغ آتشین لب ساغر نواز تو

در جان ماست آتش و در ساغر است اشک

با دردمند عشق تو همخانه است

آه با آشنای چشم تو هم بستر است اشک

لب بسته ای ز گفتن راز نهان

رهی غافل که از زبان تو گویاتر است اشک