Tuesday, December 11, 2007

پیر حزین


پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم

‏‎‏ ‏كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم


ره مگردان و نگه دار همين پرده ي راست

‏‎‏ ‏تا من از راز سپهرت گرهي باز كنم‏


صبر كن اي دل غم ديده كه چون پير حزين

‎‏ ‏عاقبت مژده ي نصرت رسد از پيرهنم‏


چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي

‏‎‏ ‏من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم‏


همه مرغان هم آواز پراكنده شدند

‏‎‏ ‏آه ازين باد بلاخيز كه زد در چمنم‏‎‏


شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت

‏‎‏ ‏كي بود باز كه شوري به جهان درفكنم‎



Tuesday, November 27, 2007

زنده وار



چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

ه-ا-سایه

Friday, October 12, 2007

نغمه حسرت




یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار

پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

عشق را از شوق بودم خک بوس درگهی

چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش

نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

Wednesday, September 05, 2007

تمثیل


در یکی فریاد
زیستن
پرواز ِ عصبانی‌ ِ فـّواره ئی
که خلاصیش از خاک
نیست
و رهائی را
تجربه می کند
و شکوهِ مردن
در فواره فریادی
زمنیت
دیوانه آسا
با خویش می کشد
تا باروری را
دستمایه ئی کند؛
که شهیدان و عاصیان
یارانند
بار آورانند
ورنه خاک
از تو
باتلاقی خواهد شد
چون به گونه جوی باران ِ حقیر
مرده باشی.
فریادی شو تا باران
وگرنه
مرداران!

احمد شاملو

Saturday, September 01, 2007

زبان اشک


زبان اشک


چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک

روشنتر از ستاره روشنگر است اشک

گوهر اگر ز قطره باران شود پدید

با آفتاب و ماه ز یک گوهر است اشک

با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را

غم پرور است ناله و جان پرور است اشک

بارد ازو لطافت و تابد ازو فروغ

چون گوی سینه بت سیمین بر است اشک

خاطر فریب و گرم و دلاویز و تابنک

همرنگ چهره تو پری پیکر است اشک

از داغ آتشین لب ساغر نواز تو

در جان ماست آتش و در ساغر است اشک

با دردمند عشق تو همخانه است

آه با آشنای چشم تو هم بستر است اشک

لب بسته ای ز گفتن راز نهان

رهی غافل که از زبان تو گویاتر است اشک

Monday, July 23, 2007

خشکسال ادب


خشکسال ادب


دگر از جان من ای سیمین بر چه می خواهی ؟/ربوده ای دل زارم دگر چه می خواهی ؟

مریز دانه که ما خود اسیر دام تو ایم/ ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی ؟

اثر ز ناله خونین دلان گریزان است/ ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی ؟

به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش/ بخنده گفت ازین رهگذر چه می خواهی ؟

نهاده ام سر تسلیم زیر شمشیرت /بیار بر سرم ای عشق هر چه میخواهی

کنون که بی هنرانند کعبه دل خلق /چو کعبه حرمت اهل هنر چه می خواهی ؟

به غیر آن که بیفتد ز چشم ها چون اشک/ به جلوه گاه خزف از گوهر چه می خواهی ؟

رهی چه می طلبی نظم آبدار از من ؟/به خشکسال ادب شعر تر چه می خواهی ؟

Friday, July 20, 2007

بازگشت


حلاج

در آینه دوباره نمایان شد /با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق/ ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟/که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر /از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند /نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نشابور/در لحظه های مستی
مستی و راستی /آهسته زیر لب
تکرار می کنند /وقتی تو
روی چوبه ی دارت/خموش و مات
بودی/ما
انبوه کرکسان تماشا /با شحنه های مامور
مامورهای معذور /همسان و همسکوت ماندیم
خاکستر تو را /باد سحرگهان
هر جا که برد /مردی ز خاک رویید
در کوچه باغ های نشابور /مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز /ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست
شفیعی کدکنی